من میدانم که روزی خواهم مرد مرا در تابوتی سیاه بگذارید رفتم نرسیدم تابوتم بکشید تا همگان بدانند که هر چه ظلمت در این دنیا بود کشیدم اگه غمگین اون از غصه توست یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشق و شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی توی کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگین اون از غصه توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه ی توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی تا آتیشه دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات انقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم اگه عشق مني چرا با ديگروني If you my love what you be with others آهاي توئي كه از من باهر رنگ وفريبي.... ميخواي دل ببري بازولي با من غريبي.... اگه تو حقه بازي منم دستتو خوندم.... يكي ديگه رو توي قلبم به جاي تو نشوندم.... اگه عشق مني چرا با ديگروني؟..... ميخواي بري برو چرادل ميسوزوني...... ولي يه روزمياي كه ديگه خيلي ديره.... يكي ديگه تو قلبم جاي تو رو ميگيره..... گفتي عشق مني چرابا ديگروني..... تو كه دل نميدي چرادل ميسوزوني... غزل لبهایت را به کدام غریبه سپردی؟ که من گم و گیج به دنبال صدایت میگردم گرمای دستانت را به بهانه نداشتن روسری سبز و ابی از من گرفتند!!! اما چشمهایت سهم من باشد نگاهم کن،بمیرانم... تیر بارانم کن با سلاح دیدگانت من اخ نمیگویم زیر این رگبار وای سوختم... که بود گفت اتش بس؟
خداوندا در این سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه می آورم. تا پناهگاهم شوی می دانم اگر رحمتی باشد از توست و اگر عشقی باشد باز هم از توست. "ای بخشنده ترین و مهربانترین" با تمام وجود می پرستمت و عاشقانه نام مقدست را بر زبان می آورم تویی که معنای واقعی عشقی .....
چه حالی دارم ! که می دانم چه احساس می کنم چه کسی آفرینش خویش را حس کرده است؟ چه کسی آغاز شدن خویش را به چشم دیده است؟ دارم آغاز می شوم دارم خلق می شوم و خدا لبهایش را به مهر و به نیروی شگفت خدایی و دم آفریدگاری خود را بر لب تشنه ی من نهاده است و از روح خویش در کالبد من میدمد و من زنده شدن خود را و خویشاوند گشتن خود را در هر دم او احساس میکنم می دانم که هم اکنون قلبم به کوفتن خواهد آمد و نبضم به زدن آغاز خواهد کرد.......... فرازی از کتاب کویر دکتر علی شریعتی
تا همگان بدانند که سیاه بخت بودم
چشمان مرا باز بگذارید
تا همگان بدانند چشم انتظار از دنیا
دستان مرا از تابوت بیرون بگذارید
تا همگان ببینند که به انچه خواستم
و در اخر یک پارچه سیاه روی 

![[IMG]http://i4.tinypic.com/15q80up.jpg[/IMG]](http://i4.tinypic.com/15q80up.jpg)


کنار آشیان تو من آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال میکند برای چه تو زنده ای
برای زندگی خود تو را بهانه می کنم

خدايا تو رو به بزرگيت قسم كه
مرگ رو به من هديه كن![]()
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
وان گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي واي کس به داغ دل باغ دل نداد
اي داده هاي عزا در گلو شکست
تا خواستم که با تو خداحافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

ما شقایق های باران خورده ایم
سیلی ناحق فراوان خورده ایم
ساقه احساسمان خشکیده است
زخمها ازتیغ و طوفان خورده ایم

Life is name Love is game
Rememmber Name Play the Game
روز اول قبر
چشم شيشه اي من
نفس هاي ممتد
كفني آميخته با درد
شب اول قبر
فصل سرد يك كابوس
خاموش شدن در خود
در دل تاريك گور
شب اول قبر
زير خاك مرطوب
بغض يك مرد
شب پر از سكوت
ساعت ا ول قبر
رنج دروني من
روزهاي بي رويا
ساعتي اندوهبار
شب اول قبر
بوي مرده اي در گور
نعش مرده اي بي سر
بوي خاطره اي بد بوي
هر لحظه كابوس...
هر ثانيه درد ...
انديشه هاي راكد مغز من
كرختي و رخوت تن من
ساعت ترديد !
ترديد ميان ماندن و رفتن .
در حوالي گورم
زمزمه سكوت را مي شنوم
سكوت را برقلم جاري مي كنم
شعرم را مي كشم !
ترانه را مي كشم !
احساسم را مي كشم !
شعر ناتمام .

+
نوشته شده در ساعت 2:42 AM توسط eric
|
