تبليغاتX
Just For You

 in the name of god

 

بيا شاد باشيم و شاد ماني كنيم ،گره از دل تنگ خود وا كنيم



بيا شادي و شادماني را، براي همه صميمانه معنا كنيم


بيا يك لحظه را هم كه شد به زيبا ترين شكل زيبا كنيم


بيا تا بسازيم داروي مهر و محبت كه با آن زخمها را مداوا كنيم


علفهاي هرزي كه در سينه هست،بچينيم و سوسن تماشا كنيم


بيا تا هميشه اميدوار باشيم به ابعاد زندگي دوباره نگاه كنيم

 

 Mail By t a r a n e h h a

بازای که تا به خود نیازم بینی


بیداری شبهای درازم بینی


نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا


کی زنده رها کند


کی زنده رها کند


که بازم بینی
هرروز دلم در غم تو زار تر است


وزمن دل بیرحم تو بیزار تراست


بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا


حقا که غمت از تو وفادار تر است

 

 
Mail By t a r a n e h h a

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد


آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد


جز غم کا هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود


زهراب چشیده ام مرا قند چه سود


گویند مرا که بند بر پاش نهید


دیوانه دل است پای بر بند چه سود

من ذره و خورشید لقایی تو مرا


بیما غمم عین دوایی تو مرا


بی بال و پرم در پی تو می پرم


من که شده ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد


وزچاه طمع بریده می باید کرد


خون دل من ریخته می خواهد یار


این کار مرا به دیده می باید کرد

آبی کز این دیده چو خون میریزد


خون است بیا ببین که چون میریزد


پیداست که خون من چه برداشت کند


دل می خورد و دیده برون می ریزد

عاشق هما سال مست و رسوا بادا


دیوانه و شوریده م شیدا باده


با هشیاری غصه هر چیز خوریم


چون مست شدیم هر چه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد


جان را سپر تیر بلا خواهم کرد


عمری که نه در عشغ تو بگذاشته ام


امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من


ترسم که شود به کام بدخواه از من


دردا که ز هجران تو ای جان جهان


خون شد دلم و دلت نه اگاه از من

تا با غم عشغ تو مرا کار افتاد


بیچاره دلم در غم بسیار افتاد


بسیار فتاده بود اندر غم عشق


اما نه چنین زار که این بار افتاد

سودای تو را بهانه ای بس باشد


مدهوش ترا ترانه ای بس باشد


در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا


مارا سر تازیانه ای بس باشد

ما کار و دکان و بیشه را سوخته ایم


شعر و غزل و دوبیتی آموختا ایم


در عشغ که او جان و دل و دیده ماست


جان و دل و دیده هر دو را سوخته ایم.


 
Mail By t a r a n e h h a
 دل من
افسرده ی از یار جدائیست، دل من


سرگشته ی افتاده ز پائیست، دل من


کم دانه بریزید، که در گلشن گیتی


دل کنده ز  هر برگ و نوائیس، دل من


مرده است دلم، قاتل او را بشناسید


خود کشته ی بر دست حنائیست، دل من


از رهگذرم دور شوید و بگریزید


دیوانه ی از بند رهائیست، دل من


در محفل من، گوش دل و جان بگشائید


افسونگر افسانه سرائیست، دل من


با دَرد کشان سر کشی ای چرخ نزیبد


بربام تو، آزاده همائیست، دل من


تسلیم نصیب است و زبان بسته ی تقدیر


حسرت کش بی چون و چرائیست، دل من


بشکسته دلی را چو من از خویش مرانید


آئینه ی معشوق نمائیست، دل من


عمریست دلم ساخته با هرچه بلا، هست


تا عشق بداند، چه بلائیست دل من

 Mail By t a r a n e h h a

**********************************
حيف كه نمي شه از تو گفت از تو نوشت


حيف كه نمي شه از تو گفت از تو نوشت


والا مي نوشتمت با مژه ورمي داشتمت


روي چشام ميزاشتمت كنار قرآن مجيد


رو آينه شمدون جهاز مادرم رو تاخچه ي صندوق خونه ميزاشتمت


حيف كه نمي شه از تو گفت از تو نوشت


واِلا مي نوشتمت نديده دوست ميداشتمت


بجاي بركت خدا مي بردمت تو سفره ي نقش قلمكاري حرير اصفهون از

 

 دل و جون مي زاشتمت


حيف كه نمي شه از تو گفت از تو نوشت


حيف كه نمي شه از تو گفت از تو نوشت


********************************

Mail By t a r a n e h h a

+ نوشته شده در  14 Jul 2006ساعت 9:53 PM  توسط Eric | 
 

 

در محضر خدا

 

توقف چرا؟

سلام پدر اسمانی من

من پسری  تنهام

پدر یه خواهش

دارم

از این دنیای با

ادماش خسته ام

من یک نفر رو

تو این دنیا دوست

دارم

حق من از این دنیا

چیه

من دیونم خدا

می دونی

از هیچی نمی ترسم

 

کاش ميدانستي دنيا با همه ي وسعتش بي تو جايي

براي ماندن ندارد اشک چشمانم هر شب سراغت را

از کوير گونه هايم مي گيرند اي که ديدگانم از تنهايي تو

الفباي اشک ريختن را اموخته اند و لحظه هاي گريانم

با کوچ تو روان گشته اند؟

چرا از کوچه دلتنگي هايم گذر نميکني و براي

چشمان مانده به راهم دستي تکان نمي دهي؟

بي تو قناريها خوش اواز نيستند

و اسمان چشمانم هميشه باراني است

بي تو من درختي خشکيده در پاييزم

 

تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دست

عزيزان خوردن , از من خسته نمي پرسيدي:آه اي مرد , چرا

   تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي

 

 ذات بخشش

 

 

یکی از سر بازان ناپلئون جنایتی کرد و به مرگ

محکوم شد

    

       روز اعدام مادر سرباز التماس کرد که زندگی پسرش را به او

ببخشند

 خانم عمل پسر شما سزاوار ترحم نیست

 

  مادر کفت : میدانم اگر سزاوار ترحم بود که دیگر به بخشش احتیاجی نداشت 

 بخشش یعنی اینکه :

  آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود 

  وقتی ناپلئون این جملات راشنید  دستور داد حکم اعدام را به تبعید

 تبدیل کنند

+ نوشته شده در  8 Jul 2006ساعت 1:12 PM  توسط Eric | 

 

من میدانم که روزی خواهم مرد مرا

 

 در تابوتی سیاه بگذارید

 


تا همگان بدانند که سیاه بخت بودم

 


چشمان مرا باز بگذارید

 


تا همگان بدانند چشم انتظار از دنیا

 

رفتم

 


دستان مرا از تابوت بیرون بگذارید

 


تا همگان ببینند که به انچه خواستم

 

 نرسیدم

 


و در اخر یک پارچه سیاه روی

 

تابوتم بکشید تا همگان بدانند که

 

هر

 

 

 چه ظلمت

 

 در این دنیا بود کشیدم

 

 
 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگین اون از غصه توست

 

یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی

 

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی

 

دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن

 

اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

 

الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو

 

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

 

یه دفعه مثل پرنده قفس عشق و شکستی

 

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

 

دل نبود توی دلم گم نشی توی کوچه باغا

 

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

 

نخوره سنگی به بالت   پرت نشه فکر و خیالت

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگین اون از غصه توست

 

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

 

سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون

 

بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت

 

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

 

نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ

 

من تموم قصه هام قصه ی توست   

 

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

 

اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

 

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

 

تا آتیشه دل تو به دلم دوخته شه

 

که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیالم

 

دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات

 

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

 

انقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

 

اگه عشق مني چرا با ديگروني

 

If you my love what you be with others

 

 

[IMG]http://i4.tinypic.com/15q80up.jpg[/IMG]

آهاي توئي كه از من باهر رنگ وفريبي....

 

ميخواي دل ببري بازولي با من غريبي....

 

اگه تو حقه بازي منم دستتو خوندم....

 

يكي ديگه رو توي قلبم به جاي تو نشوندم....

 

اگه عشق مني چرا با ديگروني؟.....

 

ميخواي بري برو چرادل ميسوزوني......

 

ولي يه روزمياي كه ديگه خيلي ديره....

 

يكي ديگه تو قلبم جاي تو رو ميگيره.....

 

گفتي عشق مني چرابا ديگروني.....

 

تو كه دل نميدي چرادل ميسوزوني...

 

 

 

غزل لبهایت را به کدام غریبه سپردی؟

که من گم و گیج به دنبال صدایت میگردم

گرمای دستانت را به بهانه نداشتن

روسری سبز و ابی از من گرفتند!!!

اما چشمهایت سهم من باشد

نگاهم کن،بمیرانم...

تیر بارانم کن با سلاح دیدگانت

من اخ نمیگویم زیر این رگبار

وای سوختم...

که بود گفت اتش بس؟

kk

 

خداوندا در این سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه می آورم.

 

تا پناهگاهم شوی

 

می دانم اگر رحمتی باشد از توست و اگر عشقی باشد

 

باز هم از توست.

 

"ای بخشنده ترین و مهربانترین"

 

با تمام وجود می پرستمت و عاشقانه نام مقدست

 

 را بر زبان می آورم

 

تویی که معنای واقعی عشقی .....

 

.......................

چه حالی دارم !   که می دانم چه احساس می کنم

چه کسی آفرینش خویش را حس کرده است؟

چه کسی آغاز شدن خویش را به چشم دیده است؟

 دارم آغاز می شوم      دارم خلق می شوم

و خدا لبهایش را به مهر  و به نیروی شگفت خدایی

و دم آفریدگاری خود را بر لب تشنه ی من نهاده است

و از روح خویش  در کالبد من میدمد

و من زنده شدن خود را و خویشاوند گشتن خود را در هر دم او احساس میکنم

می دانم که هم اکنون قلبم به کوفتن خواهد آمد و نبضم به زدن آغاز خواهد کرد..........

فرازی از کتاب  کویر   

                                                     دکتر علی شریعتی

 

 

کنار آشیان تو من آشیانه می کنم


 

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم


 

کسی سوال میکند برای چه تو زنده ای


 

برای زندگی خود تو را بهانه می کنم

 

خدايا تو رو به بزرگيت قسم كه

 

مرگ رو به من هديه كن

 

 آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست 


حق با سکوت بود صدا در گلو شکست


ديگر دلم هواي سرودن نمي کند


تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست


سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم


وان گريه هاي عقده گشا در گلو شکست


اي واي کس به داغ دل باغ دل نداد


اي داده هاي عزا در گلو شکست


تا خواستم که با تو خداحافظي کنم


بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

 

 

ما شقایق های باران خورده ایم

سیلی ناحق فراوان خورده ایم

ساقه احساسمان خشکیده است

زخمها ازتیغ و طوفان خورده ایم

 Image hosting by
 TinyPic

دوستت دارم

Life is name                    Love is game

Rememmber Name          Play the Game

 

شب اول قبر

روز اول قبر
چشم شيشه اي من
نفس هاي ممتد
كفني آميخته با درد
شب اول قبر
فصل سرد يك كابوس
خاموش شدن در خود
در دل تاريك گور
شب اول قبر
زير خاك مرطوب
بغض يك مرد
شب پر از سكوت
ساعت ا ول قبر
رنج دروني من
روزهاي بي رويا
ساعتي اندوهبار
شب اول قبر
بوي مرده اي در گور
نعش مرده اي بي سر
بوي خاطره اي بد بوي
هر لحظه كابوس...
هر ثانيه درد ...
انديشه هاي راكد مغز من
كرختي و رخوت تن من
ساعت ترديد !
ترديد ميان ماندن و رفتن .
در حوالي گورم
زمزمه سكوت را مي شنوم
سكوت را برقلم جاري مي كنم
شعرم را مي كشم !
ترانه را مي كشم !
احساسم را مي كشم !
شعر ناتمام .

 
+ نوشته شده در  2 Jul 2006ساعت 2:42 AM  توسط Eric | 

يک دسته از آرزوهايم را
 

از ذهن چيدم ...  
 

در سبد پو

شالي اميد
 

پيشکش تو


 معشوق من

  
 ... خود ماندم سرگردان

 

در خيال اتفاق مي افتد


  ناممكن هاي خوشرنگ


 محال هاي دلاويز


  رسيدن به عشقي


  كه قلب تو را ربود


  و شنيدن نجواهايي


 كه در


 باد گم شد


 ما همه دلبسته


 نه


  زنداني خاطرات
خويشيم

 

نرسد دست تمنا چون به دامان شما


 مي توان چشم دلي دوخت به ايوان شما


 از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست


 نيمه جاني است درين فاصله قربان شما

ت

 

ق

 

د

 

ی

 

م

 

ب

 

ه

 

ع

 

ش

 

ق

 

م


 

+ نوشته شده در  28 Jun 2006ساعت 2:43 AM  توسط Eric |