تبليغاتX
Just For You

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  20 Apr 2006ساعت 3:41 PM  توسط Eric | 

+ نوشته شده در  20 Apr 2006ساعت 3:28 PM  توسط Eric | 

تقدیم به هر کی که عاشقه

انم عشق پاک عشق به خدا

عشق به بندگان خدا

خدایا به من قدرت بده تا با تو باشم

من مسیر زندگیمو گم کردم

خیلی مغرور هستم

خیلی خود بین شودم

ولی با کسی کاری ندارم

تنهای تنهایم

مغرور وعاشق

خدایا به من قدرت تحمل عطا کن

به من یاد بده صبرو بردباری رو

من ادم عجولی هستم

دوست دارم خدا جان

میدونم دوستم داری

منو فراموش نکردی

پس یا حق

به امید

دیدن

یار

+ نوشته شده در  19 Apr 2006ساعت 6:5 PM  توسط Eric | 
 

        

دیگه نیست صبر و قراری اخ چه روز و روزه گاری مگه مارو دوست نداری ای خدا کجایه کاری...!

روزگارمون خزون شد عشقمون فدایه عشقه دیگرون شد ما که هستیم و نموردیم

پس چرا عشقو به دیگرون سپردیم

مگه مارو دوست نداری ای خدا کجایه کاری...

و این بود داستانه زندگی...

        

 

+ نوشته شده در  18 Apr 2006ساعت 5:31 PM  توسط Eric | 
  

مرا به یاد خواهی اورد  کودک دلبندم

انگاه که گرسنه می خوابیدم

تا تو سیر بخوابی

انگاه کی می لرزیدم

تا تو سرمایی حس نکنی

در وجود من عشقی بود

که درکش برای تو مشکل است

عزیزم حالا که مردی شدی

بدان که محبت انسان وجود ندارد که

همگان را در بر گیرد

مرا به یاد خواهی اورد

ارزو مند رویاهای شیرینت دلبندم

بدان که مهر مادری فقط مادران درک میکنند

مرا فراموش کرده ای

چون مردی شدی که دیگر به مادرت اختیاج نداری

حالا همسری داری مهربانتر از من

برای هر دوی شما ارزوی سعادت

و خوشبختی میکنم

شاید من اشتباه کردم

محبت ان سان وجود ندارد تا همگان را در بر گیرد

بدان که همیشه در قلب من هستی مادرت

...........................................................

این نوشته واقعیت زندگی اکسر مادران دنیاست

چرا این متن را نوشتم به چه دلیل نمیدانم

فقط این را میدانم

که فرزند خلفی برای خانواده ام نیستم.

دوستان هر کس این متن را می خواند میدانم

که کمی در فکر فرو خواهد رفت.

امیدوارم قدر مادران را بیشتر بدانیم.

ابی که رفت رفته برگشتی نداره.

دای که شکست شکسته دیگه مرحمی نداره.

 

+ نوشته شده در  18 Apr 2006ساعت 4:17 PM  توسط Eric | 

این تصاویر زیبا از استادیست جوان

تقدیم به بهترینم

+ نوشته شده در  18 Apr 2006ساعت 3:38 PM  توسط Eric | 

+ نوشته شده در  18 Apr 2006ساعت 3:21 PM  توسط Eric | 
۱۰ beautiful roads

 

 

DISCLAIMER:
This message, including any attachments contains confidential and privileged information for the sole use of the intended recipient(s), and is protected by law.
If you are not the intended recipient, please destroy all copies of the original message. Any unauthorized review, use, disclosure, dissemination, forwarding, printing or copying of this email or any action taken in reliance on this e-mail is strictly prohibited and may be unlawful.
Indus and R Systems International Ltd reserves the right to record, monitor, and inspect all email communications through its internal and external networks. Your messages shall be subject to such lawful supervision as Indus and R Systems International Ltd deems necessary in order to protect its information, interests and reputation.
Indus and R Systems International Ltd prohibits and takes steps to prevent its information systems from being used to view, store or forward offensive or discriminatory material.

+ نوشته شده در  17 Apr 2006ساعت 6:30 PM  توسط Eric | 

Image(035)

 

+ نوشته شده در  17 Apr 2006ساعت 6:3 PM  توسط Eric | 
 

خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار

خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن

خدایا رشد عقلی و علمی مرا از فضیلت تعصب ,احساس و اشراق محروم نسازد

خدایا مرا همواره آگاه و هوشیار دار , تا پیش از شناختن "درست" و "کامل" کسی یا فکری - مثبت یا منفی قضاوت نکنم

خدایا جهل آمیخته با خودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد

خدایا شهرت منی را که " می خواهم باشم" قربانی منی که "می خواهند باشم" نکند

خدایا در روح من اختلاف در "انسانیت" را با اختلاف در "فکر" و اختلاف در" رابطه " با هم میامیز آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم

خدایا مرا به خاطر حسد کینه و غرض عمله ی آماتور ظلمه مگردان

خدایا خودخواهی را در من چنان بکش یا چنان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

خدایا مرا در ایمان "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصیان مطلق باشم

خدایا به من "تقوای ستیز" بیاموز تا در انبوه مسؤلیت نلغزم و از "تقوای پرهیز" مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

خدایا مرا به ابتذالِِ آرامش و خوشبختی مکشان,اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن؛ لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلیدِ "شبه آدم های اندک" را متوجه شوم ,چه دوست تر می دارم "بزرگواری گول خور" باشم تا همچون اینان "کوچکواری گول زن"

خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان "طبیعت " "تاریخ" "جامعه" و "خویشتن" رها کن تا آنچنان که تو ای آفریدگار من؛ مرا آفریده ای خود آفریدگار خود باشم نه که همچون حیوان خود را با محیط ؛ که محیط را با خود تطبیق دهم

خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس این توده ی خاکستر لبخند مهراوه بر لبهای سرخ یقینی شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا مرا از فقر ترجمه و زبونی تقلید نجات بخش تا قالب های ارثی را بشکنم ؛ تا در برابر قالب ریزی غرب بایستم تا همچون -اینها و آنها- دیگران حرف نزنند و من فقط دهانم را تکان دهم

خدایا قناعت ,صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار

خدایا این خرد خرده بین مصلحت پرست را که بر دو شاهبال هجرت از" هست "و معراج به" باشد"م بندهای بی شمار می زند در زیر گام های این کاروان شعله های بیقرار شوق که در من شتابان می گذرد نابود کن

خدایا مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح حقیر در پناه روخهای پر شکوه چون علی و دلهای زیبای همه ی قرنها -از گیلگمش تات سارترو از لوپی تا عین القضاة و از مهراوه تا رزاس - پاک گردان

خدایا تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشمنان مرا از میان احمق ها برگزیدی که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند

خدایا بر اراده,عصیان,بی نیازی,حیرت,لطافت روح,شهامث و تنهایی ام بیفزای

خدایا مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه ی کتاب , ترازو و آهن استوار کنم و دلم را از سه سرچشمه ی حقیقت,زیبایی و خیر سیراب سازم

خدایا این کلام مقدسی را که به "روسو" الهام کردهای هرگز از یاد من مبر که :" من دشمن تو و عقاید تو هستم اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم"

خدایا جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زد گی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت بازگردد و مرا از ابتذال زند گی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم

خدایا به روشنفکرانی که اقتصاد را اصل می دانند بیاموز که اقتصاد هدف نیست و به مذهبی ها که کمال را هدف می دانند بیاموز که اقتصاد "هم" اصل است

خدایا این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای بر دلهای روشنفکران فرود آر که :"اگر خدا نباشد , همه چیز مَجاز است"؛ جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ استو انسانِفاقد معنی , فاقدِ مسؤلیت نیز هست

خدایا در برابر آنچه انسان بودن را به تباهی می کشاند, مرا با "نداشتن ها " و "نخواستن ها" رویین تن کن

خدایا در تمامی عمرم به ابتدال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی بر خورم که در تمامی عمر لحظه ای را در ترجیح عظمت, عصیان و رنج بر خوشبختی , آرامش و لدت اندکی تردید کرده اند

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر!

خدایا به من توفیق تلاش در شکست؛ صبر در نومیدی ؛ رفتن بی همراه؛ جهاد بی سلاح؛ کار بی پاداش ؛ فداکاری در سکوت ؛ دین بی دنیا؛ مذهب بی عوام؛ عظمت بی نام؛ خدمت بی نان؛ ایمان بی ریا؛ خوبی بی نمود ؛ گستاخی بی خامی؛ مناعت بی غرور؛ عشق بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت و دوستداشتن بی آنکه دوست بداند , روزی کن

خدایا مرا از همه فضایلی که به کار مردم نیاید محروم ساز! و به جهالت وحشی معارف لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معرفت های ماوراء برق گرسنگی را در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را بر پشتی نتوانم دید

خدایا پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلتِ پاکِ عبادت یا علم یا هنر به " کشتن نفس" کمر بسته اند هر چه زودتر توفیقشان ده! تا در این طبیعت خوبِ خدا که هر موجوذی را -جز اینها - معنایی است؛ و در این اندام زنده ی جهان هر ذره ای - جز این انگل ها-سلولی؛ و در این نظام هماهنگ خلقت هر مخلوقی را - جز این پاکانِ پوک یا پوکان پاک - نقشی است جایی برای حشره ای که می داند چدا زندگی می کند تنگ نباشد و خلقت از بیهودگی و عبث پاک گردد و در چشم ظاهر بین پیر حافظ خطایی بر قلم صنع نیاید

خدایا به سارتر بگو که اگر ملاک خیر را هم خود من - آنچنان که می خواهم - می سازم؛ پس "نیت خیر" که او ملاک اخلاق می گیرد چیست؟

خدایا به ماتریالیستها بگو که انسان درختی که ناخودآگاه در طبیعت تاریخ و جامعه می روید نیست

خدایا به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو از زمین می گذرد اما به من بیراهه ای میان بُر را نشان بده

خدایا به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است؛ بگو که یک پدیده ی مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی؛ در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت, و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم؛ بگدار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست میداری

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم دانست

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری یی شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم

خدایا مگدار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبه ی دین , با حَمَله ی تعصب و عَمَله ی ارتجاع هم آواز کند . که آزادی ام اسیر عوام گردد؛ که دینم در پس وجهه ی دینی ام دفن شود ,که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد , که آنچه را که حق می دانم به خاطر آنکه بد می دانند کتمان کنم

خدایا می دانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با نه آغاز شد ؛ مرا ای فرستنده ی محمد و ای دوستدار علی به اسلام "آری" و به تشیع "آری" کافر گردان

خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد ؛ قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند

خدایا همواره تو را سپاس می گذارم که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم آنها که باید مرا بنوازند می زنند , آنها که باید همگامم باشند سد راهم می شوند آنها که باید حق شناسی کنند حق کشی می کنند , آنها که باید دستم را بفشارند سیلی می زنند , آنها که باید در برابر دشمن

+ نوشته شده در  16 Apr 2006ساعت 2:35 PM  توسط Eric | 

با یاد توام ، تنهای تنها

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

به خدا معشوقه من بالائی است .

 


 

+ نوشته شده در  14 Apr 2006ساعت 3:42 PM  توسط Eric | 

قابل توجه تمامی دوستان

این دوستیهاست که نمی ماند؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  14 Apr 2006ساعت 2:10 PM  توسط Eric | 
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قناري تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 11:47 PM  توسط Eric | 
يكي از خوانندگان به نام "پسر رودخانه آبي" در بخش نظرات يادداشت "پر شدم ز زيبايي" مطلبي نوشته و در آن گفته اند كه تا وقتي داغ عشق هستيم چيزي حاليمون نيست ولي وقتي سرد مي شويم مي فهميم كه خبري نيست.
بله،شايد هر كدام از ما وقتي عاشق كسي مي شويم فكر ميكنيم او برايمان بهترين است او را بُت خود ميكنيم و پرستش ميكنيم و حتي فكر دوري از او برايمان دردناك است و اما زماني كه رابطه‌امان با او سرد شد و رابطه‌مان را با او قطع كرده و فراموشش ميكنيم خواهيم فهميد بسياري از آنچه فكر ميكرديم اشتباه بوده است ،شايد آن موقع بفهميم كه او نيز مثل بسياري از آدمهاي ديگر آنچنان هم معصوم نبود ،شايد بفهميم كه او واقعا ايده آل ما نبوده است ، شايد بفهميم افراد ديگري هستند كه بتوانيم عاشقشان شويم و آنها نيز عاشق ما شوند، شايد بفهميم كه افراد ديگري هستند كه ميتوانيم با آنها خوشبختي را تجربه كنيم.وقتي يك رابطه دوستي را قطع ميكنيم صحبتهاي يكي يا دو ساعته تلفني دوستانمان با معشوقه هايشان بي معني به نظر مي آيد ، انتظار براي تك زنگ دوست پسر و يا دختر بچه‌گانه به نظر مي آيد و حتي خرج پول
و يا خريد هدايا به نظرمان تلف كردن پول است .
اما دوست من به يادآور روزي را عاشق دوستي بوده‌اي ، به يادآور ساعت شيرين انتظار براي شنيدن زنگ تلفن ، به يادآور خوشحالي معشوقه خود را وقتي به او هديه اي دادي و به يادآر برق چشم او را وقتي بهش گفتي كه دوستش داري.
شايد بسياري از عشقها سرد شود و شايد خيلي از معشوقه ها خيانت كنند اما چيزي كه تغيير نميكند التهاب ديدار يار و ثانيه شماري براي تلفن و هزاران حس خوب ديگر است كه ممكن است حتي به كوتاهي چند هفته باشد .
آري عاشق بودن حسي است كه ارزش بارها تجربه را دارد.
+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 11:45 PM  توسط Eric | 
يك نفر در بخش نظرات يادداشت "التهاب بوسه تو" سوال كرده كه آيا پس از رابطه جنسي با اون خانم بازهم با اون رابطه دارم يا خير ؟ خوب جواب قطعا بله هست. من خانمي را خيلي دوست دارم و بعد از رابطه جنسي با اون نيز علاقه ام به او بيشتر شده است.بهتر بگم يك بُعد ديگر هم به آن اضافه شده است.البته نمي خواهم كسي را تشويق به برقراري رابطه جنسي يا تجربه آن كنم .البته به نظر من چه پسر و چه دختر اگر علاقمند به تجربه چنين حسي هستند حتما اينگونه رابطه را با كسي كه دوستش دارند و ارزش آنرا نيز دارد تجربه كنند حتما با كسي چنين رابطه اي تجربه كنند كه از نظر منطقي و احساسي برايتان ماندگار باشد چرا كه اين تجربه شما را با حسي آشنا خواهد كرد كه ديگر نمي توانيد آنرا فراموش كنيد و اگر دوستي را كه انتخاب كرديد  فرد مناسبي نباشد و يا برايتان ماندگار نباشد روزي ديگر شايد اين رابطه را شخص يا اشخاص ديگري تجربه كنيد كه اين اول از همه براي خودتان ضرر خواهد داشت .(همين الان فكرش را بكنيد روزي را كه در آغوش افراد مختلف هستيد) پس دقت كنيد اول در انتخاب خود و بعد در شكل و نوع ارتباطتتان .

يك چيزي را هم بگم براي دخترها ، خيلي از دخترها فكر ميكنند اگر در دوران دوستي با پسري با او رابطه جنسي داشته باشند آن پسر درباره آنها فكر ديگري ميكند. خوب ببينيد اين يك جنبه قطعي ندارد بله بسياري از پسرها چنين تفكري دارند بخصوص افرادي كه از نظر فرهنگي از سطح پايين تري برخوردار هستند.اما در حداقل در مورد خودم و بسياري از كساني كه مي شناسم اينگونه نيست. يك رابطه جنسي واسه پسرها خيلي جذاب است و حتي اونها را وابسته ميكند از نظر من وقتي دختري به پسري اجازه ميدهد كه او را ببوسد يعني به او اعتماد دارد. اين طرز تفكر خيلي وابسته به فرهنگ شخص هست و اينكه خانواده يا دوستانش چه چيزي را به او ارزش نشان داده اند.
در مورد پسرها بايد بگم اگر شما دختري هستيد كه با دوست پسر خود رابطه جنسي داريد هرگز اجازه ندهيد او فكر كند يا احتمال دهد كه شما اين رابطه را با كس ديگر ممكن است داشته باشيد كه آنوقت فكر ديگري درباره شما
ميكنند و سعي ميكنند كه از شما استفاده ابزاري كنند.اگر يك پسر يا شرايط فرهنگي متوسط پس از يك رابطه چند ماه با دختري رابطه جنسي برقرار كند و مطمئن باشد كه اين دختر به خاطر ارزشي كه براي او قائل است چنين اجازه‌اي داده است فكر نمي كنم از پاكي و قداستي كه براي دختر و عشق خود قائل است چيز كم شود.
يك نكته ديگر كه به نظرم دخترها بايد به او توجه كنند اين هست اگر خواستيد چنين رابطه اي را برقرار كنيد هيچ وقت خود را تسليم لحظات شهواني خود يا پسر مورد علاقتان نكنيد . سعي كنيد چنين رابطه اي در حاليكه به يكديگر ابراز احسسات مي كنيد شكل گيرد. مثلا موقع خداحافظي همديگر را ببوسيد و در آغوش گيرد واجازه دهيد اين رابطه در يك مدت زماني و ذره ذره برقرار شود . آنوقت اثري خواهد داشت فراموش ناشدني!

با آرزوي عشقي پاك براي شما
شازده

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 11:42 PM  توسط Eric | 

اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن.

 

***************************

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 6:42 PM  توسط Eric | 

 

 

زندگی

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسيمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبائی

پر شدم از ترانه های سياه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سياه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!

زندگی بی عشق معنا نداره

زندگیه من بی تو بی معناست

پس باش و معنا ببخش به زندگیم

                                                                      فروغ

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 6:26 PM  توسط Eric | 

 

چشم های منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

پنجره باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب توی دلم می کوبه

 برام یه یادگاری غیر از اون چیز دیگه نمونده

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

 سهم من از با تو بودن طعم تلخ غروبه......

 محبوبم بدان که همچنان چشم براهت خواهم ماند!

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 6:5 PM  توسط Eric | 

ایستگاه خورشید...

                         ساعت پرواز...

                                       لحظه دیدار...

                                                          کنار کاج پیر...

صدا

    سکوت

             ساعت

                      ثانیه

                             و حالا پرواز

                                             باز هم اخر هر اوج

                                                                   یک سقوط

                                                                                 یک بازگشت!!!

 

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 6:3 PM  توسط Eric | 

گلی از ساقه جدا شد آن شب
دختری مست غرور
در لباسی از تور
گفت "بله"
همه گفتند مبارک باشد
شادی و شور و شعف
خنده و نقل و نبات
دختر اما پرسید:
راز خوشبختی چیست؟
پاسخش را دادند:
سر تسلیم نهادن به قضا
که نگویی که چرا
که نپرسی که چه وقت
که ندانی به کجا
که نخواهی تو بدانی تقصیر
بی تامل تردید
هر چه آید به سرت
همه را جمع زنی
بگذاری تو به پای تقدیر
دختر اما ترسید
باز تردید
تردید
و دلش هم لرزید
و بر آن تور سفید اشک هایی که چکید
هیچ کس هم که ندید
هیچ کس هم که ندید

+ نوشته شده در  13 Apr 2006ساعت 11:52 AM  توسط Eric | 
 
دلم تنگه واسه بارون
واسه یه عالمه خیس شدن
واسه چسبیدن لباس به تنم
واسه شره کردن آب از سر و بدنم
فکر اینکه حالا عاری شد ه ام از گنهم
واسه گم شدن اشکام مابین قطراتش
واسه پاکیش
واسه همدردی قطراتش با اشکام
شاید
واسه اینکه ،بارونه که همیشه تو رو به یادم میاره

 

+ نوشته شده در  12 Apr 2006ساعت 9:29 PM  توسط Eric | 

www.asheghpishe.blogfa.com

+ نوشته شده در  12 Apr 2006ساعت 9:13 PM  توسط Eric | 

 

+ نوشته شده در  12 Apr 2006ساعت 9:13 PM  توسط Eric | 

 

 

+ نوشته شده در  12 Apr 2006ساعت 1:59 PM  توسط Eric | 

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت

                                           به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

                                          که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای باز میکرد

                                         به گوش غنچه دیدم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

                                        دعایی کرد و او هم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند

                                       چو برمیخواست آدم یا علی گفت

مسیحا دم از اعجاز میزد

                                       ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

                                      یقینم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد

                                      یقین آنجا علی هم یا علی گفت

                                                                 

+ نوشته شده در  11 Apr 2006ساعت 5:38 PM  توسط Eric | 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                    

یا تن رسد به جانان یا تن ز جان بر آید

                     

                                                                 

+ نوشته شده در  11 Apr 2006ساعت 5:34 PM  توسط Eric | 

بعضی ها از ترس اینکه نمی میرند می میرند .

****************************************************************

چنان رفتار کن که به دیگران بتوانی بگویی مثل من رفتار کن .

****************************************************************

زمان را نباید دشمن خود فرض کنی با زمان باید دوستی کرد .

****************************************************************

انسان سه دشمن صمیمی دارد : ترس - یاس - جهل

****************************************************************

عذر که بیشتر از یکی شد چندان قانع کننده نیست .

****************************************************************

خودت باش مگر بهتر از خودت سراغ داری ؟

+ نوشته شده در  11 Apr 2006ساعت 5:32 PM  توسط Eric | 

 چقدر فرق است میان دو عمل : 

 

 

         ۱- یک عمل لذتش می رود عذابش می ماند .

 

          ۲- و عمل دیگری رنجش تمام می شود و پاداشش باقی می

 

ماند .

 

 

 از دست دادن فرصت غم است .

 

 

 مردم دنیا مانند کاروانی هستند که حرکتشان می دهند و آنها 

 

خوابند .

 

 

 

 

عاجزترین مردم کسی است که در بدست آوردن دوستان وامانده

 

 شود و عاجزتر از او کسی است که دوستی را که از میان مردم

 

          بر آن دست یافته از دست بدهد.

 

 

 

محبت کردن به مردم نصف عقل است .

 

 

 

 شخص در زیر زبانش مخفی است .

 

 

 

 زبان درنده است اگر او را رها کنی می گذرد .

 

 

 

 از دست دادن فرصت غم است .

 

 

 

 غصه نصف پیری است .

 

 

 

گناه نکردن آسانتر از توبه کردن است .

 

 

 

+ نوشته شده در  11 Apr 2006ساعت 5:30 PM  توسط Eric | 

ببين كه در نبودنت جه خالي از ترانه ام

 

 

 

به ديدارم بيا هرشب

 

در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند

 

دلم تنگ است

 

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه

 

دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها

 

به ديدارم بيا. اما بپوشان روي

 

 

+ نوشته شده در  11 Apr 2006ساعت 5:12 PM  توسط Eric | 
Image

Image

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خويشاوند نزديك هر انساني

من خويشاوند نزديك هر انساني هستم . نه ايراني را به غير ايراني ترجيح مي دهم نه انيراني را به ايراني . من يك لر بلوچ كرد فارس ، يك فارسي زبان ترك ، يك افريقائي اروپائي استراليائي امريكائي آسيائي ام ، يك سياه پوست زردپوست سرخ پوست سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم بل كه بدون حضور ديگران وحشت مرگ را زير پوستم احساس مي كنم . من انساني هستم ميان انسان هاي ديگر بر سياره ی مقدس زمين ، كه بدون ديگران معنائي ندارم .

+ نوشته شده در  11 Apr 2006ساعت 4:59 PM  توسط Eric | 

عشق را زير باران بايد جُست ...

 

 

+ نوشته شده در  10 Apr 2006ساعت 8:4 PM  توسط Eric | 
یاران من یاران من ٬ دردیست اندر جان من

جانان من بر جان من جانانه خنجر میزند

 

+ نوشته شده در  10 Apr 2006ساعت 8:1 PM  توسط Eric | 

یادت میاد گفتم بهت   اگه نمیشی مرحمم

تورو خدا زخمم نشو  که تیکه پاره س بدنم

حالا یعنی گریه کنین !

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم 

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی....

+ نوشته شده در  10 Apr 2006ساعت 6:43 PM  توسط Eric | 

عشق یعنی انتظار و انتظار                         عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                  عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن                         عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                        عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                        عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن                              عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست            عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                               عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                         عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                                عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                      عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر                        عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی                                  عشق یعنی بندگی آزادگی

التماس دعا

 

HydroForum ® Group

+ نوشته شده در  9 Apr 2006ساعت 11:13 AM  توسط Eric | 


امید


عشق


ایمان


آرامش


چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمیتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم
باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمیبینم ...
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .
شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .
تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .
شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمیدهد و مردم قدر مرا نمیدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .
بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید
با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..
کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه میداد و التماس میکرد
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم میتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .
کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم
هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»مون واسه همیشه در دل و زندگیمون نگهداری کنیم.
+ نوشته شده در  9 Apr 2006ساعت 2:51 AM  توسط Eric | 

کارلوس کاستاندا : دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .

آلبركامو : شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذيرفته شود .

كارل يونگ : تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم .

ناپلئون : صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد .

مارو اكلينز : اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد .

باسيل اس.والش : اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟

فيثاغورث : خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد .

مارك تواين : وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم .

اسمايلز : هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست .

ناپلئون هيل : كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند .

استون : انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست .

آلبرت هوبارد : بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد .

اريك باتروورت : هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .

هرشل : يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم .

زيگ زيگلر : يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .

كلمنت استون : شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد .

ناپلئون هيل : اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني .

فرانسيس بيكن : يك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد , نه اينكه در انتظار آنها بنشيند .

استون : شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي .

حضرت علي (ع) : از دوستي با نادان خودداري كن .

ضرب المثل آلماني : براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد .

ماكسيم گوركي : دروغ آيين اربابان و بردگان , و حقيقت خداي انسان هاي آزاد است .

ذهن خود را به آن چه مي خواهيد معطوف كنيد نه آن چه را نمي خواهيد .

كسي كه در بهار چيزي نكارد در پاييز چيزي درو نخواهد كرد .

+ نوشته شده در  8 Apr 2006ساعت 4:28 PM  توسط Eric | 
دلم گرفت اي همنفس
 
تو اين غبار تو اين سكوت
چه بي صدا نفس نفس
از اين نامهربوني ها دارم از غصه مي ميرم
رفيق روز تنهايي يه روز دستاتو مي گيرم
تو اين شب گريه مي توني پناه هق هقم باشي
تو اي همزاد همخونه چي مي شه عاشقم باشي ؟
تو اي پايان تنهايي پناه آخر من باش
تو اين شب مرگي پاييز بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترين باشه
مي خوام آينه ي خونه با چشمات همنشين باشه
 
+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 8:19 PM  توسط Eric | 

 

Photo 1

Photo 2

Photo 3

 

Photo 4 Photo 5 Photo 6

+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 7:47 PM  توسط Eric | 

از فردا برایم چیزی نگو

 

من نمی گویم فردا روز دیگریست

 

تو روز دیگری هستی

 

تو فردایی

 

فقط میگویم همان که باید

 

به خاطرش زنده بمانم

 

 

 

+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 7:25 PM  توسط Eric | 

شهوت است

که در رگها جاری است

نه خون!

 

 
+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 7:12 PM  توسط Eric | 

اگه يه روز حس كردی میخوای گريه كنی، منو صدا كن بهت قول نمی دم كه بخندونمت، ولی می تونم باهات گريه كنم؛

 اگه يه روز خواستی بدوی و بری، يه وقت نترسی از اينكه صدام كنی، بهت قول نمی دم كه جولوتو بگيرم ولی می تونم باهات بدوم؛

 اگه يه روز ديدی حوصله ی اينكه به حرفهای كسی گوش كنیُ نداری، منو صدا كن ،قول ميدم كه خيلی خيلی ساكت باشم؛

ولی ... اگه يه روز صدام كردی و جوابی نشنيدی، بدو بيا پيشم …شايد من بهت احتياج داشته باشم!!!!

+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 7:3 PM  توسط Eric | 
در سکوت یخ زدم                                                             

و به پاییز سپرده شدم                               

تا در مسیر باد                                           

 

فراقت از من قصه ای برای غصه هایم بسازد

 

شاید به یاد آورم روزی

 

 در میان شکوفه های

 

 یاس ات به زبان ،گفتی هستی!

 

تا به این بهانه مرا مسافر شهر عشق کنی...           

                                                                               تقدیم به بهترینم.....

+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 2:4 PM  توسط Eric | 
اری منم   
                                                     دوباره امده ام با تو راز دل گویم    
 
                                     دوباره امده ام شرح عشق دهم    
                       
                                                                            اری منم  
منی که روزی از غرور 
            
                                            افاق را در می نوردیدم        
                  
                                                                                اکنون   . . .    
 
                                               ستاره چین برکه تنها ییت شدم.                      .
 

 
+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 1:56 PM  توسط Eric | 
داستان درباره کوهنورديست که ميخواست بلندترين قله را فتح کند بالاخره پس از سالها آماده سازي خود , ماجراجويي اش را آغاز کرد.
اما از آنجايي که اوازه فتح قله را فقط براي خود ميخواست , تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا بره .
او شروع به بالا رفتن کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد .
سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود .
همه جا تاريک بود.
ماه و ستارگان پشت ابرها گم شده بودند .
و او هيچ چيز نميديد .
در حال بالا رفتن بود .
فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد.
در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس ميکرد جاذبه زمين او را در خود فرو ميبرد.
همچنان در حال سقوط بود ........
و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن او هجوم مي آوردند .....
ناگهان در ست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده , او را بشدت ميکشد .
ميان آسمان و زمين آويزان بود .......
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند :

خدايا کمکم کن ...........

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد :
از من چه ميخواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري که من ميتوانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که ميتواني
- پس طنابي که به کمرت بسته شده قطع کن .....
لحظه اي در سکوت سپري شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام قوايش طناب را بچسبد .
فرداي آنروزگروه نجات گزارش دادند که جسد يخزده کوهنوردي پيدا شده ....
در حالي که از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند .
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ............
من و شما چطور ؟
چقدر طنابمان را محکم چسبيده ايم ؟
آيا ميتوانيم رهايش کنيم ؟
 

 

+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 1:54 PM  توسط Eric | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه!باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من، مسئله ای نیست

در زدم او گفت جانم کیستی؟    گفتمش تو عاشق من نیستی؟


گفت  نه  اما  ببینم  تا به کی    پشت این در منتظر می ایستی؟

             

+ نوشته شده در  7 Apr 2006ساعت 1:37 PM  توسط Eric | 

عشق یعنی

عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن


عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن


عشق یعنی مست و بی پروا شدن


عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن


عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود


عشق یعنی کور و کر شدن


عشق یعنی یک صدا شنیدن


عشق یعنی یک شخص دیدن


عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن

+ نوشته شده در  6 Apr 2006ساعت 8:42 PM  توسط Eric | 

شکسپیر میگه: اگه یه سیب رو گاز بزنی و یک کرم درسته ببینی ناراحت نشو... اون موقعی ناراحت شو که سیب رو گاز بزنی و یک کرم نصفه ببینی

+ نوشته شده در  6 Apr 2006ساعت 8:23 PM  توسط Eric | 
دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم.

(حضرت عيسي مسيح)

+ نوشته شده در  6 Apr 2006ساعت 8:21 PM  توسط Eric | 
گفتگو با خدا
 
خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد
 

خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است
 

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟
پرسيدم  : چه  چيز بشر شما را   سخت متعجب  مي سازد؟
 

خدا پاسخ داد : كودكيشان

اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند
 

بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند
 

اينكه آنها سلامتي   خود  را  ا ز دست  مي  دهند تا پول به   دست آورند

و بعد پولشان را از دست  مي دهند  تا دوباره سلامتي  خود را به دست
 
 بياورند

اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند

و بنابراين نه در  حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده

اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرند

و به  گونه اي  مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند
دست هاي  خدا  دستانم را   گرفت
 

براي مدتي   سكوت كرديم
 

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر
 

مي  خواهي  كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
 

او گفت : بياموزند  كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند  كه عاشقشان
 
 باشد
 

همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه  خودشان دوست
 
 داشته باشند
 
بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند
 

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد تا زخم هاي  عميقي   در قلب
 
  آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم
 

اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم
 

بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد
 

كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد
 

بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند
 

فقط  نمي دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند
 

بياموزند  كه  دو نفر  مي  توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند  اما آن را
 
  متفاوت ببينند
بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند
 

بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند
 

من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم
 

آيا  چيز   ديگري هست كه دوست  داريد فرزندانتان بدانند؟
 

خداوند لبخند  زد  و  گفت
+ نوشته شده در  4 Apr 2006ساعت 1:58 PM  توسط Eric | 
یه درخت خشک و بی بر میون کویر داغ
توی ته مانده ذهنش نقش پررنگ یه باغ

شاحه سبز خیالش سر به آسمون کشید
بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سپید

زیر سایه خیالی کمکمک چشماشو بست
دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

اولی گفت: " اگه بارون باز بباره تو کویر
دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر"

دومی گفت که: " قدیما یادمه کویر نبود
جنگل و پرنده بود و گذر زلال نور"

گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره
اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  4 Apr 2006ساعت 1:41 PM  توسط Eric | 
مطالب قدیمی‌تر