تبليغاتX
Just For You

 

 

زندگي يعني مسيري رو به آب ،


 

  زندگي يعني نه بيداري نه خواب


 

  زندگي يعني سراي امتحان ،


 

   زندگي يعني در ان عاشق بمان   


 

  زندگي يعني کمي و کاستي ،  


 

   زندگي يعني دروغ و راستي


 

   زندگي يعني صفا ، مهر و وفا ،


 

    زندگي يعني ستم ، جور و جفا


 

    زندگي يعني سفر ، راهي دراز ،


 

  زندگي يعني جهاني رمز دار     


 

  زندگي يعني مهي در پشت ابر ،


 

  زندگي يعني بلا و درد و صبر 


 

زندگي يعني دو روزي ميهمان

 

 

 

+ نوشته شده در  3 Nov 2009ساعت 2:17 AM  توسط Eric | 
   

هنوز یاد تو از یادم نمیره



چرا عشق از دل آدم نمیره



بنای خلقت آدم از عشقه



نمیره هرچی از یادم از عشقه



منو درد جدایی وای بر من



از این عشق خدایی وای بر من



کمک کن بغض بشکن دونه دونه



بریز آی اشک نرم و عاشقونه



محبت کن در این آشفته حالی



نمونه مکتبم از عشق خالی




نصیبم کن که عاشق پیشه باشم



تو این آشفتگی همیشه باشم



بزن تا سیم آخر آی جدایی



هلاکم کن از این عشق خدایی





تو مگه بهم نگفته بودی که به عشق من اسیری


زنده هستی به امیدی که یه روز برام بمیری


من مگه نگفته بودم که تو این دنیا غریبم


جز تو هیچ کسی نمونده تو یکی نده فریبم


تو مگه بهم نگفته بودی سایه سایه پا به پامی


هر جای دنیا که باشم من نباشم تو باهامی


من همونم که چه آسون چشمامو به تو فروختم


لحظه لحظه با تو خندیدم و از اشک تو سوختم


http://i11.tinypic.com/302xhdu.jpg


ماهی شده بود باورش


تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهیا



شاه ماهی میشه همسرش



ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش



نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه آخرش


+ نوشته شده در  18 Oct 2009ساعت 11:41 AM  توسط Eric | 

  زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می شود ،

          نه ، اشتباه می کنم _

          مثل یک کنده ی هیزم تر است ،

          که گوشه ی دیگدان افتاده 

          و به آتش هیزم های دیگر ، برشته و زغال شده ،

          ولی نه سوخته و نه تر و تازه مانده ،

          فقط از   دود و دم دیگران خفه شده    .  .  .

                                                           ( صادق هدایت )

                

تاکه بودیم نبودیم کسی

                              

                                         کشت ما را غم بی همنفسی

 

تا که رفتیم همه بار شدند

 

                                           خفته ایم و همه بیدار شدند

 

قدر ایینه بدانیم چو هست

 

                                             نه در انوقت که اقبال شکست

 

 

ممنونم از همتون دوستای اریک

 

بابت دعا هاتون

 

قدر خانوادهاتونو تا هستن بدونید

 

با حق

 

 

 

با تو شعرهام همگی رنگ بهاره...

 

با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره...

 

وقتی نیستی همه چی تیره و تاره...

 

کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره...

 

ای خدای مهربون دلم گرفته...

 

از این ابره نیمه جون دلم گرفته...

 

از زمین و آسمون دلم گرفته...

 

اخه اشکامو ببین دلم گرفته...

 

تو خطاهامو نبین دلم گرفته...

 

تو ببخش فقط همین دلم گرفته...

 

توی لحضه های من شیرین ترینی...

 

واسه عشق او عاشقی تو بهترینی...

 

کاش همیشه مهرمه دلم تو باشی...

 

تو بزرگی اولین و آخرینی !!!

 

 

+ نوشته شده در  27 Aug 2009ساعت 4:43 AM  توسط Eric | 

این شاید اخرین اپ اریک باشه

 

 

پدرم به سختی بیماره دعاش کنید plz

 

 


پدرم

 

 

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را محمد خاجه تیمور لنگ

نام خفت دهندگان رانمی خواستم و خفت کشان را

می خواستم نام ترا بدانم و تنها نامی که می خواستم

و ندانستم

 

 

نه دررفتن حرکت بود

نه در ماندن سکوت

شاخهارو از ریشه جدایی نبود

وباد سخن چین با برگها راضی نگفت که بشاید

دوشیزه عشق من مادری بیگانه است

و ستاره پر شتاب بر مداری معیوث جاودانه میگردد

 

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

 

از واژه دو وجهی تکرار خسته ام

 

من بی رمق ترین نفس این حوالیم

 

از بودن مکرر بر دار خسته ام

 

من با عبور ثانیه ها خورد می شوم

 

از حمل این جنازه هشیار خسته ام

 

 

+ نوشته شده در  18 Aug 2009ساعت 10:55 AM  توسط Eric | 

مارلون براندو» در سوم آوريل 1924 در «اُماها بنداسكا» بدنيا آمد. او سومين و آخرين فرزند «دوروتي پين باركر» و «مارلون براندو» بود. مادرش بازيگر محلي و پدرش فروشنده بود. در سال 1925، والدينش از هم جدا شدند و مادر خانواده همراه سه فرزندش به «سنتا‌آما» واقع در كاليفرنيا نقل مكان كرد ولي دو سال بعد، والدين او دوباره ازدواج كردند و همگي به استان «ايلي ئويز» واقع در شمال شيكاگو رفتند.
در سال 1940 او به پانسيون نظامي فرستاده شد كه در آنجا شروع به تمرين‌هاي نمايش كرد ولي به خاطر سرپيچي از قوانين كمي پيش از فارغ‌التحصيلي اخراج شد. در سال 1943 براندو به نيويورك نزد خواهرش رفت و دركارگاه هنرهاي دراماتيك» ثبت نام كرد كه در آن‌جا با بازيگراني مثل «هدي بلافونت» و «شيلي و نيترز» آشنا شد. اولين معلمش در آن‌جا «استلا آدلر» (Stella Adler) بود كه اهل خانواده بزرگي از روسيه بود. او شعارش اين بود كه «بازي نكنيد، خودتان باشيد». او راهنماي براندو بود و از همان چيزهايي آموخت كه امروز به آن «متد بازيگري» مي‌گويند. آنچه «استلا آدلر» به دانش‌آموزان خود ياد داد اين بود كه چگونه نيروهاي دروني خود را كشف كنند تا به كمك آن‌ها، احساسات ببيننده خود را هم بيدار كنند. براندو يك‌بار درباره آدلر نوشت:«او به من ياد داد كه طبيعي باشم و سعي نكنم حسي را كه خودم هنگام بازي، لمس نكرده‌ام، تظاهر كنم» در سال 1944 براندو اولين تجربه صحنه‌اش در نمايشي درباره حضرت مسيح بود. در طول همان سال اولين همكاري‌اش با كمپاني «برادوي» در «من مادر را به خاطر دارم» به كارگرداني « جان ون دروتن» (yonvun Droten) كه بسيار موفق از كار درآمد و تا دوسال نمايش داده شد. اين نمايش پرفروش تحسين‌هاي بسياري براي براندو در پي داشت كه يكي از تحسين‌كنندگانش «اليا كازان» (Elia Kazan) كارگردان بود. «الياكازن» توانست تهيه كننده فيلمش «اتوبوسي به نام هوس» كه «تنسي ويليامز» فيلمنامه آن را نوشته بود ‌ـ را راضي كند كه براندو براي نقش «استنلي كوالسكي» مناسب است. با بازي چشم‌گير براندو در اين نقش مشخص مي‌شد كه او در پي گونه‌اي خاص از بازيگري است و قادر است روح دردمند و مجروح را به خوبي نشان دهد. شيوه بازي براندو با راهنمايي‌هاي الياكازان خبر از ورود متد به عالم بازيگري مي‌داد. شخصيت «استنلي كوالسكي» يكي احمق‌ترين و هوس بازترين شخصيت‌هايي است كه تا به حال در سينما ديده شده است. خاطره مردي كه به آرامي به وسايل اطرافش ضربه مي‌زند و با بيان خاصش كه بين كلمات مكث مي‌كند و بي‌اختيار نام «استلا» را فرياد مي‌زند، براي هميشه جاودان شده است.
از آن بعد هاليوود به دنبال براندو بود ولي او تمام پيشنهادات را رد مي‌كرد. به جز فيلم «مردان» با كارگردان «استنلي


خلاقيت و سركشي او بر قوانين حاكم بر سينما چه روي پرده و چه خارج از آن، او را جاودانه كرد و تا كنون هيچ بازيگري نمي‌تواند ادعا كند كه مثل مارلون براندو در ارتقاي بازيگري مؤثر بوده است


كرامر» (Stanly Kramer) كه در آن سربازي است كه در جنگ فلج شده و نمي‌تواند با مشكلاتش در جامعه كنار بيايد و براي بازي در آن مدتي با اين گونه بيماران سپري كرده بود. اين فيلم نتوانست موفقيت فيلم قبلي براندو را تكرار كند اما او را نامزد جايزه اسكار كرد. منتقدي اشاره كرده است كه« بازي براندو در فيلم «مردان» مثل تزريق خون به جان بازيگري‌است» بعد‌ها همگي اين كار بزرگ او را تأييد كردند.
در بهار 1955، براندو، كمپاني اختصاصي‌اش را با نام «پين باركر» كه اسم پيش از ازدواج مادرش را روي آن گذاشته بودرا تاسيس كرد. در اكتبر 1957، براندو با بازيگري بنام «آنا كاشيف» (Anakashif) كه اهل ولز بود ازدواج كرد. در دهه شصت او تعدادي فيلم ضعيف بازي كرد. در طول اين مدت او براي پايان دادن به تبعيض نژادي و بي‌عدالتي اجتماعي و برگرداندن حقوق سرخپوستان وارد جنبش «قانون مدني» شد و اعانه جمع مي‌كرد با حضور در فيلم «دربارانداز» (1954) و با كارگرداني الياكازان، براندو اولين اسكار خودش را كسب كرد.
براندو در نقش شخصيت‌هاي متفاوتي بازي كرده بود و هيچ وقت پاي ثابت نوع خاصي از نقش‌ها نبود. او جرأت كرد كه در موزيكال «جوانان و عروسك‌ها» آواز بخواند.
در فيلم «قهوه خانه ماه اوت» در نقش يك مترجم ژاپني تمايلش را به كمدي نشان داد. در «سايانورا» (1957) او را سربازي آمريكايي مي‌بينيم كه در حين مأموريت در ژاپن عاشق بازيگري ژاپني مي‌شود در حالي كه ازدواج او ممكن است مجازات سختي در پي داشته باشد. اين فيلم برايش پنجمين نامزدي اسكار را به دنبال داشت. بار ديگر در هيبت يك نظامي بخت با او يار بود و و در فيلم «شيرهاي جوان» در كنار «مونت گوي كليف» (Mont Gary Clift) درخشيد. اين جوان عاصي و پرشور دهه پنجاه آمريكا هيچ گاه روش زندگي فوق ستاره‌هاي هاليوودي را در پيش نرفت و در عوض راه را براي ستاره‌هاي بزرگ ديگري مثل «جيمزدين» (James Dean) كه خيلي زود مرد و تنها در سه فيلم بازي كرد و «پل نيومن»(Poul Newman) هموار كرد.
در اين دهه براي چهار سال پياپي نامزده جايزه اسكار شد. سال اول براي فيلم «مردان» سال دوم «براي زنده ياد زاپادا» كه در آن رهبر دهقاناني بود كه عليه حكومت شورش كرده بودند و سومي براي «جوليوس سزار» كه در آن شكلي كاريكاتوري از مارك آنتوني سردار قدرت طلب سزاور نمايش مي‌دهد. او خواهرزاده قيصر و مردي خوش گذران و دلير بود كه با قدرت كلامش، مردم را تحريك به انتقام مي‌كرد و چهارمي به خاطر يكي از بهترين ساخته‌هاي «الياكازان» يعني «در بارانداز» كه براندو در آن درخشيد و اوج بازي او در سال‌هاي جواني بود و بالاخره به خاطر آن جايزه اسكار را گرفت.
دومين ازدواج براندو در سال 1960 با بازيگر مكزيكي بنام «موتيرا كاستاندا» (Motria Castanda) به وقوع پيوست . «سربازان يك چشم» فيلمي بود كه در سال 1961، براندو علاوه بر بازيگري، كارگرداني آن را هم انجام داد كه در واقع وسترني متفاوت در زمان خودش محسوب مي‌شد. در فيلم «شورش در كشتي بونتي» براندو يك افسر كشتي است كه با ناخدا اختلاف پيدا مي‌كند. شكست تجاري اين فيلم كه احتمالاً علت اصلي آن نيز جنجال و درگيري‌هاي پشت صحنه بود و به خاطر هزينه زيادي كه صرف ساخت آن شده بود اين شكست تقريباً باعث ورشكستگي كمپاني سازنده‌اش شد.
در سال 1962 براندو در فيلم ناموفق «آمريكايي زشت» بازي كرد. و ودر عوض فرصت همكاري دوباره با الياكازان را از دست داد. كازان سعي كه تا براندو را براي بازي در فيلم جديدش يعني «سازش» راضي كند اما او نپذيرفت.
حضور براندو در وسترن « ميسوري از هم مي‌پاشد». كه‌در صحنه‌اي پيراهن به تن و كلاه زنانه به سر مي‌كند از توانايي‌هاي عجيب ديگر او خبر مي‌داد و حضور موفقش در «سوپرمن» با توجهي زودگذر همراه بود. به خاطر ويژگي‌هاي خاص فيلم «بسوزان» در سال 1969 ساخته «فرد زينه‌مان» يعني از لحاظ بازيگري و مضمون اجتماعي به آن توجه ويژه‌اي شد.
او درنقش مأمور سري بريتانيايي ظاهر مي‌شود كه شورش بزرگي را در يك كشور آفريقايي به راه مي‌اندازد فيلم اعتراضي به نژاد پرستي و استعماگري است و شخصيت براندو در آن با توجه به موقعيت‌هاي مختلف،‌ مرتب تغيير مي‌كند.
در سراسر دهة 60 شخصيت گيراي براندو هم بر روي پرده و هم بيرون از آن از او هنرمندي دوست داشتني و نيروي تازه اجتماعي ساخت. تماشاگران جوان آن روزها او را در قامت فردي سركش، تحسين مي‌كردند اما نسل‌هاي بعدي او را فردي ضد اجتماع و بي‌بندوبار شناختند. اما باز هم، منتقدان معتقد بودند كه از يكي از مبتكرترين شخصيت‌هايي است كه در طول مدت طولاني روي پرده ظاهر شده است.
در طول دهه هفتاد براندو با بازي‌هاي قدرتمند در نقش‌هاي خاطره‌انگيز در ذهن‌ها ماندگار شد. در سال 1972، مارلون براندو معني واقعي نبوغ بازيگري را با نقش «دون ويتو كورلئونه» در فيلم «پدرخوانده» كه كارگردان آن «فرانسيس فورد كوپولا» بود به تماشاگران ارائه مي‌دهد كه براي آن دومين جايزه اسكار خود را نيز به دست آورد.
براندو در مراسم اسكار در 27 مارچ 1973 همراه يك دختر سرخپوست ظاهر شد. براندو از پذيرفتن جايزه سر باز زد و دختر سرخپوست از طرف او بيانيه‌اي را خواند كه در آن دليل رد كردن مجسمه را رفتار نادرست با سرخپوستان بومي به خصوص در فيلم‌هاي اين كشور دانست. رد كردن اين جايزه بوسيله براندو باعث ايجاد دوره‌اي شد كه در آن او بيشتر به سياست اهميت مي‌داد تا به بازيگري. خيلي‌ها معتقد بودند كه كار او در مراسم اسكار بچگانه بوده و او مي‌توانست با روش‌هاي ديگري از سرخپوستان حمايت كند.
براندو موفقيت روياي‌اش در «پدرخوانده» را با حضور در هيبت مردي ميانسال در برابر «ماريا اشنايمر» در فيلم «آخرين نانگو در پاريس» كامل مي‌كند كه احتمالاً بهترين بازي‌اش بود و درخشش او عامل اصلي موفقيت فيلم «برناردو برتولچي» (Bernardo Bertolcci) است كه بهترين فيلم اين كارگردان نيز هست. اين فيلم براندو را براي بار هفتم نامزد اسكار كرد. او دهه هفتاد را با ايفاي نقش «كوتز»‌قهرمان فيلم «اينك آخرالزمان» به كارگرداني كوپولا به پايان رساند كه مشكلات مالي آن، فيلم و كارگردانش را به درد سر انداخت. اما در سال 2003 اين فيلم با اضافه شدن پلان‌هاي حذفي به صورت محدود با نام «اينك آخرالزمان»و تدوين دوباره به نمايش در آمد. براندو در دهه هشتاد مدتي از روي پرده‌ها دور بود. در آن دوران اظهارنظرهاي عجيب و غريب بر اندوه هم شنيده مي‌شد مثل اين جمله كه در بازيگري حرفه‌اي پوچ و توخالي است، به هر حال مارلون براندو هرگز از مركز توجه و ستاره بودن راضي نبود. او در اول كتاب خاطراتش كه در سال 1994 به نام «آوازهايي كه از مادرم آموختم» منتشر شد، نوشته است كه هر چه پول آورده خرج روان‌پزشك‌ها كرده است.
پس از يك غيبت طولاني، براندو در سال 1989 در فيلم «فصل خشك سفيد» در نقش يك وكيل روشنفكر سفيدپوست كه تبعه آفريقاي جنوبي است، ظاهر مي‌شود كه از درآمدهاي كلانش دست كشيده است. اين نقش هم نامزدي آكادمي را كسب كرد كه هشتمين و آخرين افتخار مشابه او بود. در همان سال يكي از وقايع تلخ و تراژديك زندگي خصوصي مارلون براندو نيز اتفاق افتاد و آن از اين قرار بود كه پسرش «كريستيان» به اتهام قتل نامزد خواهر ناتني‌اش «داگ دروليت» محاكمه و به جرم قتل عمد به ده سال زندان محكوم شد. به دنبال اين اتفاق در سال 1995، دختر براندو نيز در بيست و پنج سالگي، خود كشي كرد. براندو هيچ گاه زندگي آرام و بي‌دغدغه‌اي نداشت و همين موضوع او را مورد توجه رسانه‌هاي عمومي قرار مي‌داد. اما يكي از بهترين فيلم‌هاي او در آن زمان كمدي «نوآموز» بود كه در سال 1990 ساخته و براندو در آن با «متيوبرادريك» (Matiow Bradrick) هم بازي بود و همچنين بازي‌هاي زيباي او در «دن ژوان دماركو» (1995) و «جزيره دكتر مورو» (1996) بياد ماندني بود. آخرين فيلم اين ستاره بزرگ يعني «امتياز»‌ در سال 2001 ساخته شد كه او در برابر «رابرت دنيرو» (Robert Deniro) و «ادوارد نورتون» (Ednard Norton) درخشيد. سه نفري كه همگي از بهترين بازيگران نسل خود شناخته شده‌اند اما خلاقيت و سركشي او بر قوانين حاكم بر سينما چه روي پرده و چه خارج از آن، او را جاودانه كرد و تا كنون هيچ بازيگري نمي‌تواند ادعا كند كه مثل مارلون براندو در ارتقاي بازيگري مؤثر بوده است. او بيشتر دهه‌هاي هشتادو ونود را در


برگمن در باره براندو گفته است:«اگر درباره كساني كه در زمان خودشان اسطوره بودند فكر مي‌كنيد – افرادي مثل «جيمزدين» ، «مولين مونرو» و «الوس پربسلي» – براندو هم مطمئناً در اين همين دسته قرار دارد»


تنهايي سپري كرد و اواخر عمر را بيشتر با كمكهاي مردمي مي‌گذراند و انگار خاطرات دهه پنجاه كه با آن عالم بازيگري را دگرگون كرده است را فراموش كرده بود. اين اسطوره بازيگري در دوم جولاي 2004 در بيمارستان به خاطر چاقي مفرط و نارحتي ريه، درگذشت. با مرگ اوپروژه فيلمي كه قرار بود درباره براندو ساخته شود منتقي شد. فيلم «براندو برلندو» درباره جواني است كه به دنبال اين بازيگر راهي آمريكا مي‌شود و با كمك خود براندو، فيلمنامه‌اش بازنويسي شده بود.
برگمن در باره براندو گفته است:«اگر درباره كساني كه در زمان خودشان اسطوره بودند فكر مي‌كنيد – افرادي مثل «جيمزدين» (James Dean) «مولين مونرو» (Marilyn Monroe) و «الوس پربسلي» (Eluis Presely) – براندو هم مطمئناً در اين همين دسته قرار دارد» مارلون براندو افسانه قرن ما بود كه تماشاگران اين عصر را شيفته‌ي خود كرد و نسل‌هاي آينده را هم شيفته خود خواهد كرد. سهم او در پيشرفت هنر بازيگري و صنعت فيلم غيرقابل انكار است و ياد و خاطره او نه تنها به خاطر نقش به سزايش در ارتقاي فيلمسازي بلكه همين‌طور به خاطر فعاليت‌هاي بشر دوستانه‌اش در حمايت از جنبش مدني و بازگرداندن حقوق سرخپوستان بومي آمريكا در ذهن‌ها زنده خواهد ماند.
فيلم‌ها :
مردان (1950)- اتوبوسي به نام هوس (1951)- زنده باد زاپاتا (1952) – جوليوس سزار (1953) – وحشي (1954) – دزيره (1954)- در بار انداز (1954)- جوانان و عروسك‌ها (1955)- قهوه‌خانه ماه اوت (1956) – سايانورا (1957)- شيرهاي جوان 1975) – نسل فراري (1960)- سربازهاي يك چشم (1961) – شورش در كشتي بوتني (1962)-داستان وقت خواب (1964)- آمريكايي زشت (1962) – موريتوري (1965) – آپالوزا (1966) – تعقيب (1966)- كنتسي از هنگ كنگ (1967) – انعكاس در چشم طلايي (1967)- كندي (1968) – بسوزان (1968) – شب بعد از حادثه (1968) – شبروها (1971) – آخرين تانگو در پاريس (1972) – پدرخوانده (1972) – ميسوري از هم مي‌پاشد (1976) سوپر من (1987) – اينك آخرالزمان (1979) – فرمول (1980) - فصل خشك سفيد (1989) – نوآموز (1990) – كريستف كلمب (1992) – دون ژوان دماركو (19959 – جزيره دكتر مورو (1997) – پول بادآورده (1998) – امتياز (2001) – اينك آخرالزمان، تدوين دوباره (2003)
اسكار
سال عنوان فيلم نامزد/برنده
1989 بهترين بازيگر نقش دوم مرد فصل خشك سفيد(1989) نامزد
1972 بهترين بازيگر مرد پدرخوانده (1972) برنده
1957 بهترين بازيگر مرد سايانورا (1957) نامزد
1954 بهترين بازيگر مرد دربار انداز (1954) برنده
1953 بهترين بازيگر مرد جوليوس سزار (1953) نامزد
1952 بهترين بازيگر مرد زنده باد زاپاتا (1952) نامزد
1951 بهترين بازيگر مرد اتوبوسي به نام هوس نامزد
آكادامي انگلستان
سال عنوان فيلم نامزد/ برنده
1954 بهترين بازيگر خارجي در بارانداز (1954) برنده
1953 بهترين بازيگر خارجي جوليوس سزار (1953) برنده
1952 بهترين بازيگر خارجي زنده باد زاپاتا (1952) نامزد
جشنواره بين‌المللي فيلم كن
سال عنوان فيلم نامزد/ برنده
1952 بهترين بازيگر مرد سربازان يك چشم(1952) برنده
انجمن كارگردانان آمريكا
سال عنوان فيلم نامزد/ برنده
1961 بهترين كارگردان سربازان يك چشم (1961) نامزد
سال عنوان فيلم نامزد / برنده
1989 بهترين بازيگر مرد نقش دوم فصل خشك سفيد (1989) نامزد
1972 بهترين بازيگر مرد – درام پدرخوانده (1972) برنده
1963 بهترين بازيگر مرد – درام آمريكايي زشت (1963) نامزد
1957 بهترين بازيگر مرد ـ درام سايانورا (1957) نامزد
1956 بهترين بازگر مرد – موزيكال و كمدي قهوه‌خانه ماه اوت (19569 نامزد
1954 بهترين بازيگر مرد ـ درام در بار انداز (1954) برنده
1972 بهترين بازيگر مرد پدرخوانده (1972) نامزد
1957 بهترين بازيگر مرد سايانورا (1957) برنده
1954 بهترين بازيگر مرد در بارانداز (1954) نامزد
1952 بهترين بازيگر مرد زنده باد زاپاتا (1952) نامزد
1951 بهترين بازيگر مرد اتوبوسي به نام هوس (1951) نامزد

+ نوشته شده در  14 Aug 2009ساعت 9:21 AM  توسط Eric | 
 
 


حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان

كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس

از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به

 مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي

 ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت

روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه

 برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله

 ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود

 افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست

 روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين

 زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن

 گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد

 دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم

 فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي

 بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به

تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره

 بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.

 
پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز

 کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش

 ساخت که مدت ها در محاق ماند.

 
با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و

 کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش

 نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.


نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و

 کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش

 شد.


در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين

 نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.


به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و

 خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی

 بود. اما حسين پناهی بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگی در ذره ذره

 جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در

 ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار

 تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.

 

کارنامه هنری

فيلم ها :
گذرگاه /گال/تيرباران /هی جو/نار و نی /در مسير تندباد /ارثيه /راز کوکب/ سايه خيال/چاووش /اوينار /هنرپيشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مريم مقدس /قصه های کيش ( اپيزود اول، کشتی يونانی ) /بابا عزيز

مجموعه های تلويزيونی :
محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل يک لبخند/ايوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسايه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شليک نهايی/آواز مه

کتابها:
من و نازی/ستاره/چيزی شبيه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پيامبر بی کتاب/دل شير

علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسین پناهی نيز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».


جوايز :

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره 11 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1371 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

>> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)

[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

 براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها
بي واسطه با خدا حرف مي زنند.

سلام
خداحافظ!
چيز تازه اي اگر يافتيد،
بر اين دو اضافه كنيد
تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار
 


 روحش شاد

 
+ نوشته شده در  6 Aug 2009ساعت 8:13 AM  توسط Eric | 

ای شاه، درویشت منم،

درویش دلریشت منم،

بیگانه و خویشت منم،

بیگانه و خویشت منم،

دیوانه رویت منم،

آشفته مویت منم،

سرگشته کویت منم ...
 
 

 

  

می روم خسته و افسرده و زار**سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به بها می برم از شهر شما***دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که  در آن تقطه ی دور***شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق***زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم***زتو، ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم***تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ،می رقصد اشک***آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه ی جوشان گناه***شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غجچه ی شادی بودم***دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس***که لبم باز به آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست***می روم ، خنده به لب، خونین دل

می روم از دل من دست بدار***ای امید عبث بی حاصل

(فروغ فرخزاد)

 
 

من اگر نخواهم با روز های خدا صبوری کنم چه میشود؟

نمیدانی چقدر دلم گرفته

سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند

حالا من با این همه مرده سیاه چه کنم؟

این جا همه چیز مرده ...

صندلی ، میز، آیینه، ستاره ، پنجره ، دیوار

حتی دریای درون قاب و ماهی های درون آب

و من که از همه مرده ترم

اگر باور نمیکنی پاورچین و ساده کنارم بیا

                                             و ببین که بوی کافور میدهم

 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

هر گاه عشقی را از کف دادم بسیار آزرده شدم

اما حال بر این باورم که انسان هیچکس را

از دست نمیدهد. زیرا هیچ فردی مالک کس دیگر نیست.

و این تجربه راستین آزادی است: داشتن مهمترین چیز در دنیا

بی آنکه مالکش باشی.

                                                 <پائولو کوئیلو>

     

 

 

         "یک طرف زیبایی است و

طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان.

         هر قدر هم این کار دشوار باشد

           من می خواهم

به هر دو طرف وفادار بمانم."

                                           <آلبر کامو>

                             

 

«زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود،

        نه اشتباه می‌کنم،

مثل یک کنده هیزم تر است

            که گوشه دیگدان افتاده

و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و ذغال شده،

          ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده،

   فقط از دود و دم دیگران خفه شده.»

                                                    <صادق هدایت>

                                              

 
 
     اگر دمی

کوتاه آيم از تکرار ِ اين پيش ِ پا افتاده‌ترين سخن که «دوست‌ات
مي‌دارم»
چون تنديسي بي‌ثبات بر پايه‌های ماسه
به خاک درمي‌غلتي
و پيش از آن‌که لطمه‌ی درد درهم‌ات شکند
به سکوت
مي‌پيوندی.


پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعويذ ِ ناگزير ِ تداوم ِ تو
تنها
تکرار ِ «دوست‌ات مي‌دارم» است؟


با اين همه
بغض‌ام اگر بترکد... ــ
نه
پَرّ ِ کاهي حتا بر آب بنخواهد رفت
مي‌دانم!
                                             احمد شاملو
 
 
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

                                                       فریدون فروغی 

        

زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود، نه اشتباه می‌کنم، مثل یک

 کنده هیزم تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و

 ذغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده،

 
+ نوشته شده در  30 Jul 2009ساعت 9:33 AM  توسط Eric | 

 

 

 

 

 

I have summoned you by name, you are mine

 

و تو را به اسمت خواندم و تو از آن من هستی.

 

 

 

 

you are to give him the name Jesus, because he will save his people from their sins

 و نام او را عیسی خواهی نهاد، چون او قوم خود را از گناهانشان خواهد رهانید.

 

 

 

 

 

Love your enemies, bless those who curse you...

و برای دشمنانت دعای برکت کن...

 

do good to those who hate you...

به آنانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید...

 

 

 

 

 

and pray for those who persecute you

و برای آنانی که شما را آزار می دهند، دعای خیر نمائید.

 

 

 

 

 

be perfect, therefore, as your heavenly father is perfect.

کامل باشید، همانطور که پدر آسمانی شما کامل است.

 

 

 

I have set my "rainbow" in the clouds, and it will be the sign of the covenant between me and the earth.

"قوس" خود را در ابر می گذارم، نشان آن عهدی که در میان من و جهان خواهد بود.

 

I esrablish my covenant with you: never again will all life be cut off by the waters of a food, never again will there be a flood to destroy the earth .

عهد خود را با شما استوار می کنم، که بار دیگر هر جسدی از آب طوفان هلاک نشود و طوفان بعد از این نباشد تا زمین را خراب کند.

 

 

 

 

for where two or tree come together in my name, there am i with them.

هر کجا که 2 یا 3 نفر با نام من جمع شوند،آنجا خواهم بود.

 

God said to them: be fruitful and increasein number and fill the earth.

و خداوند بدیشان گفت: بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید.

 

 

 

 

 

then they said: come, let us build ourselves a city, with a tower that reaches to the heavens,so that we may make a name for ourselves and not be scattered over the face of the whole earth.

و گفتند بیائید شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سرش بآسمان برسد تا نامی برای خویش پیدا کنیم مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم.

 

 

 

that is why it was called "Babel" because there the lord confused the language of whole world!

از آن سبب آنجا را "بابل" نامیدند زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود.

 

be careful not to do your acts of righteousness before men, to be seen by them.

مراقب باشید اعمال نیک خود را در انظار مردم انجام ندهید تا شما را ببینند و تحسین کنند.

 

 

when you give to the needly, do not let your left hand know what your right hand is doing, so that your giving may be in secret.

اما وقتی به کسی صدقه می دهی ، نگذار حتی دست چپ از کاری که دست راستت می کند، آگاه شود، تا نیکویی در تو نهان باشد.

 

 

 

 

Do not judge, or you too will be judge.

از کسی ایراد نگیرید نگیرند.

 

 

 

 

 

ask and it will be given to you,seek and you will find,knock and the door will be opened to you.

بخواهید تا به شما داده شود،بجوئید تا بیابید،در بزنید تا در به روی شما باز شود.

 

 

 

 

Come to me,all you who are weary and burdend, and i will give you rest.

به سراغ من آیید ای تمامی زحمتکشان، من شما را آرامش می دهم.

 

 

+ نوشته شده در  4 Apr 2009ساعت 3:7 AM  توسط Eric | 

پس خداوند هر کس را که به او پناه برد  نجات خواهد داد. رومیان 13:10 صفحه 210

 

 

 

این پست برای پدرمه plz دعاش کنید دوستان قدیمی وجدید eric  پدرم الان  بیمارستان

 

 

 

به دعاهای تک تک دوستانم احتیاج دارم

 

 

 

و چه دیر می فهمیم  که زندگی همان دقایقی بود که به سادگی گذشت

 

 

 

کاش و بازم کاش  که زندگی دکمه replay  داشت

 

 

 

قدره همه چیزهای که خدا به رایگان بهمون داده رو بدانیم

 

 

 

ابی که رفت رفته دلی هم که شکست شکسته

 

 

 

خیلی وقت  up نمیکنم اینم Just Father اپ کردم

 

 

 

دعا یادتون نره   THANKS ALL MY FRIEND

 

+ نوشته شده در  20 Feb 2009ساعت 9:57 AM  توسط Eric | 

 

 

finish weblog 

 

+ نوشته شده در  4 Aug 2007ساعت 2:10 AM  توسط Eric |